رضا قليخان هدايت

1399

مجمع الفصحاء ( فارسي )

عارض سبزه گرفت رنگ خط سبز دوست * جعد بنفشه گرفت بوى خوش زلف يار جنّت مأوى شده است راغ ز فرش حرير * صفحهء مانى شده است باغ ز نقش و نگار زمزمه بر شاخسار گرچه صبا مىكند * زمزمه آن خوش كه مرغ مىكند از شاخسار سوسن آزاد تيغ راست كشيد آن‌چنانك * در صف هيجا امير خنجر گوهرنگار لغز در تعريف خروس و مديح سلطان چه مرغست در طبع او جود مضمر * چو شاهانش بر سر ز ياقوت افسر سحرخيز و خوش‌خوان و بىحرص و ذاكر * سخن‌سنج و دلدار و بىخواب و كم‌خور كشيده است بىخامه نقاش صنعش * سپيداب و شنگرف و زنگار بر پر تهى نيست از بهر كشتى و جنگش * نه از پاى تنبان نه از فرق مغفر رفيق دهل‌زن سحرگه دو بالش * رسيل مؤذّن به اللّه اكبر خموشى گزيند گه شام و خفتن * و گرنه كند پاره حنجر به خنجر چو با جفت خود يار گردد به زودى * برآيد ز جفتش يكى طرفه گوهر چه گوهر يكى گهر اندر ميانش * بيكجاى جمع آمده سيم با زر زهى افسرت غيرت تاج كسرى * خهى رفتنت رشك رفتار قيصر چو دنبال طوطى ترا دم مقوّس * بكردار هدهد ترا تاج بر سر بيابان بود از وجود تو خالى * بود در بيابان نواى تو رهبر بقوّت عقابى بصولت چو شاهين * به سايه همايى بالفت كبوتر چنين خوش كه تو مىسرايى سحرگه * مگر مدح خسرو همىخوانى از بر شهنشاه عادل خداوند باذل * پناه جهان پادشاه مظفّر